مدام در پرده چشمان خود تو را می بینم
من تو را صبح ها وقتی که از خواب بیدار می شوم در لابه لای اشعه های خورشید می بینم
وقتی صورتم را می شویم در آینه عکس تو را می بینم
وقتی که از خانه بیرون می روم
در کوچه بازار عشق هر کس که از کنارم می گذرد گویی تو را می بینم
هر گاه که به آسمان نگاه می کنم میان تکه ابر های کوچک و بزرگ
گویی تو را می بینم
من تو را هنگام غروب در قلب خورشیدی که رو به خاموشی است
می بینم
شب هنگام وقتی که به دنبال ستاره ام آسمان را جستجو می کنم
ناخودآگاه در ماه عکس تو را می بینم
من نمی دانم که چرا در دفتر عشق فقط نام تو را می بینم
آه نمی دانم چه سری است که هر جا روم و هر چه کنم
در خواب و بیداری در رویا هایم پیوسته تو را می بینم...

سروده شده در ۱۱/۵/۸۴
گهی پر از هیاهو گهی نسیم آرام
روان چو برگی در آب به سوی خانه یار
مست و جوان و سرخوش چو ببر کوهساران
گویم مدام با خود که زندگی چه زیباست
گر قدر عمر بدانی او را ندی تو بر باد
اتلاف هر لحظه اش جبران ندارد ای دوست
قدر دقائق بدان خود را نکن تو محبوس
آزاد باش و خود را در دست باد رها کن
افسار راه خود را از بدیها جدا کن
شکر ایزد به جای آر که ناسپاسی گناست
زرسم ما نباشد جانا غرور نارواست
--------------------------------------------------------------------------------سروده شده در ۲۱/۴/۸۴
