چه دنیای جالبیه
۱۹ سال گذشت!
آره ۱۹ سال
کم نیستاااااااااااااااااا!!
اما الان که فکر می کنم می بینم چقدر زود گذشت
خاطراتی از کودکی در ذهنم است که اگه ۱۱۹ سال هم بگذره
فراموشش نمی کنم
انگار همین دیروز بود
بهترین دوران زندگیم همون بچگیم بود!
شاید دیگه نتونم تا آخر عمرم آنقدر شاد باشم و از زندگیم لذت ببرم
به دور از هر گونه سختی
به دور از هر گونه دغدغه
نمی دونم تا کی می خوام در مسیر زمان پیشروی کنم
و صفحه های نو و با ارزش تقویمم رو به کاغذ باطله های بی ارزش تبدیل کنم
اما امیدوارم هر ورق از تقویم زندگیم که به خاطرات می پیوندد
هرگز رنگ سیاه به خود نگیرد
وبه همان سفیدی و شفافی اولین برگ زندگیم
یعنی ۲۷/۱۱/۱۳۶۶ باشد...

بچه که بودم فقط تا 10 بلد بودم بشمارم
دنيا 10تا بيشتر نبود
از بابا 10تا بستني مي خواستم
مامان رو 10 تا بيشتر دوست نداشتم
ولي حالا نمي دونم که ته دنيا کجاست
آخر دوست داشتن چقدره
فقط اينو مي دونم که به اندازه ي 10 تاي بچگيم دوستت دارم...

سخن هفته:
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت
تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی...
اندوه من در این شب بزرگ و بی مثال است
همچون ابر سیاه هر لحظه بی قرار است
می شکند بغض من چون رعد آن سیه ابر
بر هم زند سکوت را فریاد ناله من
می گریم و می بارم چو قطره های باران
اشکهای من چو شبنم بر روی سبزه زاران
در دفتر غمگینی نام مرا نوشتند
تیرهای غم سوی من همه نشانه رفتند
هرجا ز غم بپرسی اندوه را نشانه
دهد نشانه از من بی چون و بی اراده
این بود شعری از من بشنو زمن تو یک پند
بخند و شادی بکن تا نشی غمگین چو من

سخن هفته:
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست دوست داشتن داشتنی هاست...
به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۱۵/۴/۸۴