صدای بهار را می شنوم
انگار همین نزدیکی است!
وقتی به درختان که سر از برف بیرون آورده اند نگاه می اندازم
صدای بهار را می شنوم
چه خوش صداست پرنده ای که با آواز خود
مژده در راه بودن بهار را می دهد
چه زیباست غنچه ای که به امید بهار به انتظار می نشیند
تا با شکفتن خود به او خوش آمد گوید
زمستان کم کم از روح درختان رخت بر می کند
و روح بهاری جای آن را می گیرد
خورشید نیز از پشت ابر ها بیرون می آید
تا با تابش خود سرمای بی روح حاکم بر طبیعت را
به گرمای بهاری تبدیل کند
چه زیباست لحظه وداع زمین با زمستان
و چه زیباست بازگشت زندگی
درختان از نو شروع به شکوفه دادن می کنند
و زندگی جدیدی را پس از گذشت ۳ماه طاقت فرسا شروع می کنند
آری بهار همین نزدیکی است
صدایش را می شنوم...!
پیشاپیش فرا رسیدن عید باستانی نوروز و سال ۱۳۸۶ سال کورش کبیر را
به یکایک شما دوستان تبریک عرض می کنم...

نگاهم کرد...
پنداشتم دوستم دارد !
نگاهم کرد...
در نگاهش صد شور عشق خواندم !
نگاهم کرد...
دل به او بستم !
نگاهم کرد...
اما نه !!!
بعدها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد !!!
از زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم !
که همه نگاه ها پیام آور عشق نیستند...
همه نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند...
و ...
همه نگاه ها بی ریا نیستند...
سخن هفته:
کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه
تا مجبور نشي براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني...
قلب های سیاه چنان وسعتی یافته اند
که دیگر جایی برای قلب کوچک قرمز من باقی نمانده است
دیگر کسی یافت نمی شود که معنای عشق و دوستی را بفهمد
کودکان رنگ دیروز را به خود گرفته اند و فردا را به عنوان واژه ای گنگ و غریب
برای همیشه از یاد برده اند
در دفتر امید نا امیدی ثبت شده است
و در عشق نفرت!
عاشقان به جرم عاشق شدن در خاک خفته اند
و دیو صفتان همه از خاک رسته اند
دنیا پر شده است از آدمهای بد رنگ
سفیدی در پس سیاهی نهان گشته
و پاکی و صداقت در دل مردم رنگ باخته
پرنده ها به جرم پرواز در قفس اسیر خواهند شد
و آهوان به جرم زیباییشان همگی خواهند مرد
مردمان به ظاهر زنده در گذر زمان صف بسته اند
تا برای مرگ از یکدیگر پیشی گیرند
دیگر نمی توانم ادامه دهم
باید از این شهر رفت...

سخن هفته:
زندگي مانند پيازي است كه هر لايه آن را گشودم گريستم
به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۱۶/۱۱/۸۵