بار خدایا !
مگر من چه کرده ام که باید در این شهر به دنیا بیایم
به مستوجب کدامین گناه عذاب زیستن در این شهر
بر من نازل شده است؟
در شهری که حتی پرواز کردن در آن ممنوع است
و مردمان آن به جرم انسان بودن به دار مجازات آویخته می شوند!
شهر رنگ پلیدی به خود گرفته
کودکان دیگر مداد رنگی در دست نمی گیرند
و با مداد سیاه نقاشی هایشان را رنگ آمیزی می کنند
حتی خورشید هم حق نمایان شدن ندارد
و به حبس ابد در پشت ابرهای سیاه محکوم است
آری.... چه می شود کرد؟
عذاب زیستن در این شهر بر من نازل شده است
من نیز همانند دیگران در صف طویل مرگ انتظار مردن را می کشم
تا هر چه زودتر به جهنم روم تا بلکه از این شهر رهایی یابم...
سخن هفته:
من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟
من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را
به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۲۰/۱۱/۸۵

هميشه دلش می خواست که پرواز کنه...
هر روز می اومد به سطح آب و پرواز پرنده ها رو تماشا می کرد
بالاخره به آرزوش رسيد و از آب جدا شد ...
داشت پرواز می کرد و چقدر خوشحال بود
و مرغ ماهی خوار نيز به دنبال او ...
سخن هفته:
گفته بودم اکر در آسمان باشي براي پيدا کردنت دنيا رو پرواز ميکنم
ولي افسوس که تورا در آسماني گم کردم که پرواز را ممنوع کرده اند...