وقتی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود
به او گفتم کیستی...؟
گفت:غم!!!
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد
ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم...


سخن هفته:
گفت غروب غمت را به هر بهایی خریدارم,چند می فروشی؟
گفتم نمی فروشم...
گفت چرا؟
گفتم زندگی بی غم معنا نداره...!!!
از خواب پریدم
چشمانم را باز کردم
چیزی جز غم و اندوه در خود ندیدم
کاش در این گوی خاکی کسی را می یافتم که دردی چون من داشته باشد
کاش همدمی داشتم
ای کاش یاری داشتم
گنجایش غم های دلم تکمیل است
کاش کسی را می یافتم که دلی بزرگ داشته باشد
تا قدری از غم های خود را با او شریک شوم
دنبال کسی می گردم
کسی که بتواند درخت دلم را از آفت اندوه پاک کند
کسی که چون آبی در کویر دلم جاری شود و بذر محبت را برویاند
ولی افسوس...!
افسوس که هر طرف روم جز مردان سیاه پوش کسی را نمی بینم
مردان سیاه پوشی که کمان در دست دارند و آماده اند!
آماده اند تا از خط راستی که در آن قرار دارم منحرف شوم
تا تیرهای خود را به این بهانه درون قلب قرمز من نشانه روند
تا مرا نیز سیاه پوش کنند
کاش کسی را داشتم
حتی یک نفر کافیست
ولی افسوس که حتی آن یک نفر هم رویایی بیش نیست...!
سخن هفته:
من قطره ای از قبیله بارانم
کسی را می خواهم تا بشود دریای من...