تبليغاتX

مداد ِ رنگي
__در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...
 hate...!

فریاد تو همچون طوفانی در صحرای دل من است

خفه شو!

نگاه تو همچون خواری در سینه من است

کور شو!

حرفهای تو همچون آتشی در وجود من است

لال شو !

حرکتت همچون زلزله ای بر اعصابم است

فلج شو!

حتی اگر کور و لال و فلج هم باشی

وجود تو همچون تیری زهر آلود در قلب من است

بمیر!

من هم فریاد می زنم

نگاه می کنم

حرف می زنم

حرکت می کنم

و وجود دارم

life?!!!

فریاد من آهی است که از ته دل براید

نگاه من سوسویی است که روشنایی بگردد

حرف من سکوتی است که دانایان بفهمند

حرکتم سکونی است که با سرعت بجنگد

وجودم مرگی است که زندگی نفهمد

be or not to be...!!!

کیست مسبب این همه رنج؟

چرا باید کنم آرزوی مرگ؟

روزمرگی زندگی دیگران

همچون رویایی شده ست بر من

از فرشته چه کار آید؟

شدم هم هدف اهریمن

زندگی چون عذابی است بر وجودم

چه شیرین و رویایی شده ست لحظه مرگ

باید آماده باشم

آماده برای جنگ

با کسانی که نمی بینند

نمی حرفند

شدن چون سنگ

نمی میرند...!

true think...!!!

سخن هفته:

                  درد را از هر طرف نوشتم درد بود...!!!


                              به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در۲۰/۵/۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
 die wish...!

غمی در دل دارم

کجاست آن کسی که درک کند آن را

کجا آخر کنم دردم رو درمان

تا کی عذابم می دهد این رنج پر بار

در پی رهایی ام

تا بشکنم دیوارها

مرزها

قاعده ها

تا شوم آزاد

کوله بارم را ببندم از بیابان

تا رسم به آرزویم : پرواز

my dream...!

هر کسی در دل غمی دارد

غم یاران چه است و چیست غم ما؟!

منم غمگین ترین غمگین غمگینان

از کجا بودم

کجا هستم

کجاست آخر کار ؟

منم خسته

منم تنها

شدم در این دنیا

اسیر بردگی ها

دشمنی ها

نفرت پر کینه این غربتی ها

منم در حسرت تنها یه رویا

همی گفتم

می گویم

خواهم گفت

مرا تنها یک آرزوست:

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز

fly fly fly ...!!!

سخن هفته:

                 هدف پرواز كردن است نه پروانه شدن...!!!


                       به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مدادرنگی های زندگیم در ۲۳/۳/۸۶

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
think...

از خواب پریدم

چشمانم را باز کردم

چیزی جز غم و اندوه در خود ندیدم

کاش در این گوی خاکی کسی را می یافتم که دردی چون من داشته باشد

کاش همدمی داشتم

ای کاش یاری داشتم

گنجایش غم های دلم تکمیل است

کاش کسی را می یافتم که دلی بزرگ داشته باشد

تا قدری از غم های خود را با او شریک شوم

دنبال کسی می گردم

کسی که بتواند درخت دلم را از آفت اندوه پاک کند

کسی که چون آبی در کویر دلم جاری شود و بذر محبت را برویاند

ولی افسوس...!

افسوس که هر طرف روم جز مردان سیاه پوش کسی را نمی بینم

مردان سیاه پوشی که کمان در دست دارند و آماده اند!

آماده اند تا از خط راستی که در آن قرار دارم منحرف شوم

تا تیرهای خود را به این بهانه درون قلب قرمز من نشانه روند

تا مرا نیز سیاه پوش کنند

کاش کسی را داشتم

حتی یک نفر کافیست

ولی افسوس که حتی آن یک نفر هم رویایی بیش نیست...!

wish...!

سخن هفته:

                  من قطره ای از قبیله بارانم

                                                      کسی را می خواهم تا بشود دریای من...


                        به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۲۶/۱/۸۶
پ ن: زین پس اول و ۱۵ ام هر ماه رنگی بر رنگ دانه های مداد ِ رنگي اضافه خوهم کرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
 paintful!

قرمز آبی سبز زرد...

این همه رنگ قشنگ

سهم من چه رنگیه؟

سیاه!

خیلی سعی کردم مدادم رنگی باشه

اما نمیشه!

این روزگار نامرد نمی ذاره!

اونایی که چشم ندارن مداد رنگی تو دستام ببینن نمی ذارند

از کل زندگیم دلخوشیم به دفترمه و مدادم

دفتری که توش شعر می نویسم و مدادی که به امید رنگی شدنش زندگی می کنم

زندگیم روی دنده خلاص قرار گرفته

نه می تونم ترمز کنم نه می تونم دنده عقب برم!

فقط باید توی مسیر مستقیم از سپیده صبح تا بوق سگ برونم

و حواسم باشه که تو چاله چوله هایی که دیگران توی این مسیر برام درست می کنند نیوفتم

کاش می تونستم یه جورایی این ماشین رو نگه دارم!

شاید توقع زیادی باشه

اما چپ و راست کردن فرمون زندگیم که دست خودمه!

نیست؟

افسوس که این آزادی رو هم از من گرفتن

CAGE ...!

دیگه نه رنگی برام مونده نه امیدی

این پایین پر شده از سیاهی!

دلم می خواست از این سیاهی پر می کشیدم و می رفتم اون بالاها

اونجایی که بچه ها نقاشی هاشونو با مداد رنگی رنگ می کنند

ولی افسوس که بالهایم را ازم گرفتند

نه بالی برای پرواز دارم و نه توانی

چه کار میتونم بکنم؟

زندگی در نیستی؟

ولی من مرگ را ترجیح می دهم...!!!

die...!

سخن هفته:

                 برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد...!


                       به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مدادرنگی های زندگیم در ۱۸/۱/۱۳۸۶                       
 
پ ن :حدود یک هفته به تولد یک سالگی مداد ِ رنگي باقی مونده

اولش قصد داشتم وبلاگی کاملا متفاوت با اینی که الان می بینید درست کنم

 اما به این نتیجه رسیدم که دنیا مثل بک گراندم سیاهه و این ماییم که با نوشته هامون بهش

رنگ میدیم...اما کم کم خود منم سیاه شدم و رنگدانه های مدادم کم رنگ و کم رنگ تر شدند

امیدوارم وبلاگ خوبی رو به عرصه وجود رسونده باشم و بتونم با کمک شما با قدرت ادامه بدم

مدادهای زندگیتان رنگی

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
this is a dream only

چشمانم را باز می کنم

صدای خروسی را میشنوم که با فریاد خود ندای صبح آمد را سر می دهد

در آن دور دست خورشید به آرامی از پشت کوه هویدا می شود

و شب به احترام عظمت نورش به فراموشی سپرده می شود

بوی سبزه تمام فضا را عطر آگین کرده است

صدای آب را دوست دارم

به کنار چشمه می روم طنین آبشار گوشهایم را نوازش می دهد

قدری آب می نوشم

چه گوارا!

چه سرد!

my deram

همچنان غرق در لذت و خوشی بودم و با احساساتم سر می کردم

که ناگهان!

ناگهان صدایی زنگ مانند در گوشم خش خش می کرد

انگار می خواست من را از درون رویاهایم به بیرون بکشد

آری این صدای زنگ ساعت بود

که همچون بوق مرگ آوری به رویاهایم فرمان ایست می داد

بار دیگر چشمانم را باز می کنم

اما این بار...

این بار به جای ندای صبح آمد صدای بوق ماشین هاست

جای کوه برج است و جای خورشید ابر

هرچه عمیق تر تنفس می کنم و بو می کشم نشانی از عطر سبزه در فضا نمی یابم

تنها غبار است و دود

به دنبال چشمه نیز رفتم

ولی...

ولی جوبی پر از کثافت را جای آن یافتم

آری

دگر باره به پایان آمد این رویا

شروع شد زندگی نیستی

شروع شد رنج و بی حسی...!

life again...

سخن هفته:

                  زندگی گل سرخی است که گلبرگ هایش خیالی

                  و خارهایش واقعی است...


به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در  ۱۳/۱/۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |

 

zendegi...!

بار خدایا !

مگر من چه کرده ام که باید در این شهر به دنیا بیایم

به مستوجب کدامین گناه عذاب زیستن در این شهر

بر من نازل شده است؟

در شهری که حتی پرواز کردن در آن ممنوع است

و مردمان آن به جرم انسان بودن به دار مجازات آویخته می شوند!

شهر رنگ پلیدی به خود گرفته

کودکان دیگر مداد رنگی در دست نمی گیرند

و با مداد سیاه نقاشی هایشان را رنگ آمیزی می کنند

حتی خورشید هم حق نمایان شدن ندارد

و به حبس ابد در پشت ابرهای سیاه محکوم است

آری.... چه می شود کرد؟

عذاب زیستن در این شهر بر من نازل شده است

من نیز همانند دیگران در صف طویل مرگ انتظار مردن را می کشم

تا هر چه زودتر به جهنم روم تا بلکه از این شهر رهایی یابم...

jahanam rahayi az donyast...

سخن هفته:

                من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم

                    بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم

                    بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟

                    من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را


 به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۲۰/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
spring comming soon!!!

صدای بهار را می شنوم

انگار همین نزدیکی است!

وقتی به درختان که سر از برف بیرون آورده اند نگاه می اندازم

صدای بهار را می شنوم

چه خوش صداست پرنده ای که با آواز خود

مژده در راه بودن بهار را می دهد

چه زیباست غنچه ای که به امید بهار به انتظار می نشیند

تا با شکفتن خود به او خوش آمد گوید

زمستان کم کم از روح درختان رخت بر می کند

و روح بهاری جای آن را می گیرد

خورشید نیز از پشت ابر ها بیرون می آید

تا با تابش خود سرمای بی روح حاکم بر طبیعت را

به گرمای بهاری تبدیل کند

چه زیباست لحظه وداع زمین با زمستان

و چه زیباست بازگشت زندگی

درختان از نو شروع به شکوفه دادن می کنند

و زندگی جدیدی را پس از گذشت ۳ماه طاقت فرسا شروع می کنند

آری بهار همین نزدیکی است

صدایش را می شنوم...!


پیشاپیش فرا رسیدن عید باستانی نوروز و سال ۱۳۸۶ سال کورش کبیر را

به یکایک شما دوستان تبریک عرض می کنم...

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
koochako koochak tar mishavam...!!!

قلب های سیاه چنان وسعتی یافته اند

که دیگر جایی برای قلب کوچک قرمز من باقی نمانده است

دیگر کسی یافت نمی شود که معنای عشق و دوستی را بفهمد

کودکان رنگ دیروز را به خود گرفته اند و فردا را به عنوان واژه ای گنگ و غریب

برای همیشه از یاد برده اند

در دفتر امید نا امیدی ثبت شده است

و در عشق نفرت!

عاشقان به جرم عاشق شدن در خاک خفته اند

و دیو صفتان همه از خاک رسته اند

دنیا پر شده است از آدمهای بد رنگ

سفیدی در پس سیاهی نهان گشته

و پاکی و صداقت در دل مردم رنگ باخته

پرنده ها به جرم پرواز در قفس اسیر خواهند شد

و آهوان به جرم زیباییشان همگی خواهند مرد

مردمان به ظاهر زنده در گذر زمان صف بسته اند

تا برای مرگ از یکدیگر پیشی گیرند

دیگر نمی توانم ادامه دهم

باید از این شهر رفت...

ghayeghi khaham sakht...!!!

سخن هفته:

                  زندگي مانند پيازي است كه هر لايه آن را گشودم گريستم


به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۱۶/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
vaghti ke nini bo0dam!

چه دنیای جالبیه

۱۹ سال گذشت!

آره ۱۹ سال

کم نیستاااااااااااااااااا!!

اما الان که فکر می کنم می بینم چقدر زود گذشت

خاطراتی از کودکی در ذهنم است که اگه ۱۱۹ سال هم بگذره

فراموشش نمی کنم

انگار همین دیروز بود

بهترین دوران زندگیم همون بچگیم بود!

شاید دیگه نتونم تا آخر عمرم آنقدر شاد باشم و از زندگیم لذت ببرم

به دور از هر گونه سختی

به دور از هر گونه دغدغه

نمی دونم تا کی می خوام در مسیر زمان پیشروی کنم

و صفحه های نو و با ارزش تقویمم رو به کاغذ باطله های بی ارزش تبدیل کنم

اما امیدوارم هر ورق از تقویم زندگیم که به خاطرات می پیوندد

هرگز رنگ سیاه به خود نگیرد

وبه همان سفیدی و شفافی اولین برگ زندگیم

یعنی ۲۷/۱۱/۱۳۶۶ باشد...

tavalode 1 salegim...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |
cry

اندوه من در این شب بزرگ و بی مثال است

همچون ابر سیاه هر لحظه بی قرار است

می شکند بغض من چون رعد آن سیه ابر

بر هم زند سکوت را فریاد ناله من

می گریم و می بارم چو قطره های باران

اشکهای من چو شبنم بر روی سبزه زاران

در دفتر غمگینی نام مرا نوشتند

تیرهای غم سوی من همه نشانه رفتند

هرجا ز غم بپرسی اندوه را نشانه

دهد نشانه از من بی چون و بی اراده

این بود شعری از من بشنو زمن تو یک پند

بخند و شادی بکن تا نشی غمگین چو من

gham

سخن هفته:

                 خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست دوست داشتن داشتنی هاست...


به روی کاغذ آوردمت با رنگی از مداد رنگی های زندگیم در ۱۵/۴/۸۴

+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط پدرام زیبا کلام |